شربت آبلیمو

وب‌نوشت‌های کیوان‌سیدی‌ویند

دل من رای تو دارد

ورد زبونش این بود که پسرم برو به کار و زندگیت برس. خیلی نشون نمی‌داد دل‌تنگی‌هاش رو. که مبادا دستم بلرزه یا پام بلغزه. دلم قرص بود و پشتم گرم. نگذاشت نگران رفتن و پریدن باشم. پروبال‌م رو نچید. وایستاد تا ببینه چقدر دورتر می‌تونم برم. یار شاطر بود. اول باری که دلتنگی‌ش رو دیدم بهار همون سال نحسی بود که زمستون‌ش خبر بیماری رو به‌ش دادن. بعد دوسال و نیم برگشتم برای نوروز. دوستان سازشون رو آوردن. زدن و خوندیم. یکی «داشلی قالا» خواست و ساز و بعد آواز:

داغلارا چم دوشنده، بولبوله غم دوشنده
(وقتی که کوه رو مه می‌گیره و دل بلبل رو غم)
روحیــــم بدنده اوینار، یادیما سن دوشنده
(یاد تو روحم رو در بدنم به رقص می‌آره)

قیزیل گول اؤلمایایدی، سارالیب سؤلمایایدی
(کاش گل سرخ نبود که پژمرده بشه)
بیر آیریلیـــق بیر اؤلوم، هئچ بیـری اؤلمایایدی
(کاش دوچیز هرگز نبود: جدایی و مرگ)

‌به اینجا که رسید، چشم‌هاش شفاف شد و از اتاق زد بیرون. نرفتم دنبالش که ناراحت نشه که احیاناً باعث شده‌ عیش بچه‌ها زایل بشه. کاش می‌رفتم و بغلش می‌کردم.

دل تنگی من زمستون اون سال شروع شد. قبل اینکه بفهمم که بارش رو داره می‌بنده. با «چرا رفتی؟» بی‌قرار شدم. قرار نداشتم دوباره بشنومش. وقتی رفت و پرکشید، کولی‌وار با «رفت آن‌ سوار» دلم رو خالی می‌کردم. رفتن و پرواز کردن شد اندوه مشترک همه‌ی ترانه‌ها. دوست داشتم که دنیا بایسته و من از اول به‌دنیا بیام و ۳۵ سال که داشتمش رو دوباره تجربه کنم. اثرات «My Least Favorite Life» بود که تا همین اواخر تا وسطش نمی‌تونستم گوش بدم. من بار خاطر شدم براش. اون پروبالش رو به‌من داد. من غل‌وزنجیرم هنوز به‌پاش بسته‌ست. 

دو سال و نیمی داره می‌گذره. ترانه‌های تازه یواش یواش خودشون رو به‌گوشم می‌رسونن. امروز این رو گوش کردم:


سر من مست جمالت دل من دام خیالت
گهر دیده نثار کف دریای تو دارد
گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد

در سابقه‌ام یار عیان است…

دلم که براش تنگ می‌شه دیگه با عکسش خلوت نمی‌کنم. عکسش رو برداشتم از طاقچه. توی آینه باهاش حرف می‌زنم. یا با دوربین جلویی موبایلم. خیلی شبیه هستیم. دقیقاً مثل اینه که دارم باهاش وقتی من تازه به‌دنیا اومده بودم حرف می‌زنم. نه! مثل اون نیست. دقیقاً خود همونه. دوباره دوستمه. همراهمه. این بار ولی جوون‌تر، شیطون‌تر و بی‌پرواتر. مثل اون‌موقع‌هاش که مادر تعریف می‌کنه. همون چیزیه که آرزوش رو داشتم. آرزوش رو داشت. یکی شدیم. دیگه نه جدایی معنی داره و نه مرگ. نمی‌دونم تا کی قراره باهم باشیم. این رو می‌دونم که این دفعه تا آخرش.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *