شربت آبلیمو

وب‌نوشت‌های کیوان‌سیدی‌ویند

از خون جوانان وطن لاله دمیده…

اولین حسی که به‌من دست داد، خشم بود. عصبانیت از اینکه ۱۷۵ نفر رو دست‌بسته کنار هم زنده‌زنده دفن کردند. تصویرم از کنار بود به گمانم و بولدوزر رو می‌دیدم که یه وحشی پشتش نشسته و شروع به خاک‌ریزی می‌کنه. می‌دونم که توی گودال ۱۷۵ نفر از هم‌وطنام، نه باید بگم ۱۷۵ انسان، بدون اینکه کاری از دست‌شون بربیاد، در سکوتی مخوف، منتظر مرگی فجیع هستند.Lale

حس بعدی اندوهی بود که بی‌اختیار اشکهام رو سرازیر کرد. روی جایی که بولدوزر خاک ریخته، سربازهای عراقی دارن پایکوبی می‌کنن. صورت‌هاشون نقاب داره و توی دستاشون پرچم سیاه با نوشته‌ی سفید لااله‌الاالله-محمدرسول‌الله رو می‌چرخونن.
نفس کشیدن سنگینه. آیا ۱۷۵ نفری که اون پایین هستن، هنوز زنده‌اند؟ کاش نباشن. کاش زودتر کارشون تموم شده باشه. تصورش از حد تحمل آدم خارجه. می‌خوان نفس بکشن ولی هوا نیست. خفه می‌شن. می‌میرن. کجای این خاک قراره لاله دربیاد؟

همه‌ی خبرگزاری ها رو می‌گردم: بی‌بی‌سی، سی‌ان‌ان، گاردین، کوفت، زهرمار،… کسی پوشش نداده خبر رو. دوباره عصبانی هستم. فلان‌فلان‌شده‌ها، اینا همونان که الان به‌اسم داعش دارن آدم زنده‌به‌گور می‌کنن. اینا رو حماقت‌های شما شیرشون کرد و افتادن به‌جون انسانیت. اینا همونان که شدن طالبان، القاعده، داعش، بوکوحرام و … حالا یه خبر به‌این ناراحت‌کنندگی چقدر از فضای وب‌سایت‌هاتون رو می‌گیره؟

کمی در مورد کربلای چهار می‌خونم. افتضاح. داغون. کی لو داده؟ آمریکا؟ مجاهدین؟ بی‌مبالاتی خود رزمنده‌ها؟ چقدر کشته دادیم. چقدر زخمی، چقدر خسارت. چقدر تحقیرآمیز. خودم رو می‌ذارم جای بچه‌هایی که وسط معرکه گیر افتادن. از همه‌طرف دارن می‌زنن‌شون. ترس و وحشت از چشم‌هاشون توی دل من رخنه می‌کنه. نه ترس از مرگ که ترس از شکست. وحشت از اینکه اگه این سگ‌های هار خاک ما رو بگیرن، با عزیزان ما چه خواهند کرد؟ همون کاری که الان دارن می‌کنن. اخبار توحش‌شون رو توی داعش کسی نیست که نشنیده‌باشه.

با غواص‌ها توی گودال هستم. دست‌بسته. صدای ریسه‌رفتن چندش‌آور فرمانده‌ی عراقی از بالای گودال می‌آد. به‌عربی دستور خاک‌ریزی می‌ده. همه‌ی بچه‌ها ایستادن. کسی ننشسته. کسی بی‌تابی نمی‌کنه. همه با بغض و نفرت به‌چشمای اون کثافت زل زدن. شرافت و بی‌شرفی، چشم در چشم هم. حس خوبیه. حس غرور از التماس نکردن، از ضعف نشون ندادن، از ایستادن تا آخرین لحظه. یکی داره زمزمه می‌کنه: «ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم.» برمی‌گردم ببینم کیه. خودم هستم که زمزمه می‌کنم. همه‌ی ۱۷۵ نفر خودم هستم که زمزمه می‌کنم. زمزمه می‌کنیم. با هر کپه‌ی خاکی که ریخته می‌شه بلندتر و بلندتر. حالا دیگه داریم فریاد می‌زنیم: «من آهنم. من آهنم. من آهنم.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *