شربت آبلیمو

وب‌نوشت‌های کیوان‌سیدی‌ویند

درسا

من دوتا خواهرزاده و دوتا برادرزاده دارم. هر چهارتاشون هم دخترن. آتوسا و درسا خواهرزاده‌هامن و ملیسا و آندیا برادرزاده‌هام. به‌صورت محسوسی خواهرزاده‌هام رو بیشتر دوست دارم. ولی از بین همه‌شون، علاقه‌ی عجیبی به درسا دارم. مامانش می‌گه همه‌ی کاراش شبیه کارای منه ولی من خودم فکر می‌کنم که آدم باهوش‌تری از منه وقتی هم‌سن اون بودم. الان هشت سالش هست. نبوغ عجیبی توی چشم‌هاشه. دست‌کم ۵ سال بزرگتر از سنش حرف می‌زنه و رفتار می‌کنه. اغلب خونه‌ی ماست (خونه‌ی پدر و مادرم) و اکثر اوقات تلفن رو برمی‌داره. برای همین هم ۶۰ – ۷۰ درصد اوقات که زنگ می‌زنم خونه، اول یه ۲-۳ دقیقه‌ای با درسا سروکله می‌زنم. چندروز پیش که زنگ زده‌بودم خونه، ازش می‌پرسم «دُرسا دَرسا چطوره؟ مدرسه رو دوست داری؟» می‌گه «ای بدک نیست.» می‌پرسم «چرا؟ دوست نداری؟» می‌گه «از دیکته خوشم نمی‌آد. لذتی ازش نمی‌برم.» می‌خندم، می‌پرسم «پدرسوخته، از کدوم درست لذت می‌بری؟» می‌گه: «ریاضی خوبه!» مامانش می‌گه توی مدرسه آتیش می‌سوزونه. ناظم‌ها از دستش شکارن ولی چون خیلی بچه‌ی بامرامیه کاریش ندارن. سردسته‌ی بچه‌های دبستانه و هوای بچه‌های فقیر و ضعیف رو داره. اصلاً عجوبه‌ایه برای خودش.163576_4858789064571_1689285465_n

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *