شربت آبلیمو

وب‌نوشت‌های کیوان‌سیدی‌ویند

مخلوقات حقیر و دنیاشون…

چند بیتی از دفتر اول مثنوی داشتم می‌خوندم که خاطره‌ای یادم اومد. اول خاطره رو تعریف می‌کنم بعد ابیات رو هم می‌گذارم آخر نوشته.

من کارم رو از سپنتا (یکی از ارائه‌کننده‌های خدمات اینترنتی در تهران) شروع کردم. دوسال آخری که توی سپنتا کار می‌کردم، به‌نظرم، دوره‌ی طلایی سپنتا بود. یه تیم خیلی توانمند، خلاق و با ایده‌های نو همه‌ی بخش‌ها رو متحول کرده بود. سپنتا، مثل اغلب شرکت‌ها، یکی از شب‌های ماه رمضان برای کارکنانش افطاری می‌داد. توی یکی از این افطاری‌ها، خاطرم هست که پسر جوونی حول‌وحوش بیست‌ویکی‌دو ساله با کت‌وشلوار و کراوات و ریش پروفسوری همراه یکی از همکارا اومده‌بود برای افطاری. کد لباس توی سپنتا اسپورت بود و دوستمون یه‌کم زیادی به‌جمع نمی‌خورد. همکارمون وقتی ایشون رو معرفی کرد گفت که آقای فلانی مدال طلای المپیاد کشوری رو در رشته‌ی کامپیوتر داره. ما هم یه اِ، آفرینی به‌ش گفتیم و نشستیم و روزه‌هه رو افطار کردیم. بعد افطار من و علی داشتیم درمورد یه مشکلی در برنامه‌ی اکانتینگ یا فروش حرف می‌زدیم که دوستمون پرید وسط حرف ما و راهکاری برای مشکل‌مون ارائه داد در حد تیم گل کوچیک (با دوتا آجر و توپ پلاستیکی دولایه‌) نوجوانان کوچه‌ی چهارم دورقوزمحله‌ی علی‌آباد کتول. لبخندی به‌ش زدیم و تشکر کردیم و برگشتیم و درحالیکه از تعجب ابروهامون بالا رفته‌بود و چشمامون گرد شده‌بود، حرف‌مون رو ادامه دادیم.

کل شب، هر جایی که دوسه نفر در مورد چیزی حرف می‌زدن، خیلی سریع وارد بحث می‌شد و با اعتماد به‌نفس غریبی ایده‌هایی می‌داد که به‌صورت عجیبی نادرست و اگر بخواییم واژه‌ی مناسبی به‌کار ببریم، پرت‌وپلا بود. با اصرار خاصی در استفاده از کلمات انگلیسی و پرسیدن معنی فارسیش. ادعای معلومات و تجربیات و مطالعاتش به یه آدم ۵۰ ساله بیشتر شبیه بود تا یه بچه بیست ساله. از طراحی مدارهای الکترونیکی تجربه داشت تا واردات هارد و سی‌دی و غیره. یه‌جایی پرسید «به این تعرفه‌هایی که توی گمرک روی اجناس وارداتی می‌گذارن تو فارسی چی می‌گیم؟» من هم که دیگه کلافه شده‌بودم، گفتم: «می‌گیم تعرفه‌ی واردات.» گفت :«نه عزیز. یه اصطلاح داره!» گفتم: «آره. اصطلاح داره. اصطلاحش هم هست: تعرفه‌ی واردات.»  خلاصه حسابی روی اعصاب ما داشت پاتیناژ می‌کرد. انقدری که می‌خواستیم بگیریم بزنیمش. بالاخره پاشد رفت و بعد از رفتنش کاشف به‌عمل اومد که آقا در المپیاد کشوری کامپیوتر در بین مدارس کارودانش مدال طلا گرفتن.

یکی از قویترین دافعه‌های شخصیتی‌ای که من سراغ دارم، اعتماد به‌نفس کاذبی هست که موفقیت‌های کوچک در آدم‌های حقیر ایجاد می‌کنه. موفقیت‌‌‌هایی که نه به‌خاطر توانمندی‌های خود شخص، که به‌‌علت ضعف و کم‌مایگی بقیه موفقیت به‌نظر می‌آد. سال اول راهنمایی توی کلاس اول چهار بودم که از ۴۰ نفر ۳۶ نفر دوساله بودن و یکی از ما ۴تا یه‌ساله کسی بود که پنجم ابتدایی رو سه‌ساله و شبانه شده بود و بعد از قبولی شهریور، برگشته بود روزانه. من ثلث اول با معدل ۱۵.۷۵ شاگرد اول کلاس شدم. بلافاصله تصمیم گرفتم که کلاسم رو عوض کنم و برای سال بعد رفتم کلاس دوم یک. شاگرد دوم کلاس معدلش بود ۱۵.۳۲ و شد شاگرد اول کلاس دوم چهار. همیشه هم سرصف به‌ش جایزه می‌دادن. و اون هم کلی باد به غبغبش می‌انداخت که بله، من شاگرد اولم. یا یه رفیقی داشتیم توی همیلتون که این دائماً درحال آموزش‌دادن ما بود. که این‌کار رو اینطوری می‌کنن و اون‌کار رو اون‌طوری. ما با ایشون رفتیم تنیس. خب، من تنیس بلد نیستم. ولی لااقل توپ به راکتم برخورد می‌کنه. ممکنه حالا بره توی اوت. ولی توپ رو می‌تونم بزنم. ایشون نمی‌تونست تنظیم کنه که راکت به توپ بخوره، ولی با اعتماد به‌نفس بالایی، به ما رموز توپ رو زدن رو درس می‌داد. یا یه آشنای دیگه داریم که هروقت من رو می‌بینه، اصرار اصرار، که اثبات کنه باهوش‌تر از بقیه‌ست. دایم از خنگی بقیه صحبت می‌کنه و از اینکه فلان کلاس رفتم از همه بهتر بودم. از همه سریع‌تر جواب رو پیدا می‌کنم و …

اینطور آدم‌ها رو اگه ول‌شون کنی کم‌کم امر به‌شون مشتبه می‌شه و فکر می‌کنن که علی‌آباد هم شهریه. باید تا بخوان در جمع، خودبرتربینی حاصل از جهل مرکب‌شون رو به‌رخ بقیه بکشن، بزنی تو پرشون و پنچرشون کنی تا فیس‌شون دربیاد. چون اگه درنیاد و همینطوری خودبادکرده باقی بمونن و به‌خودبادکنی ادامه بدن، می‌ترکن و باعث خرابی خودشون و بقیه می‌شن.

اما ابیات:

آن مگس بر برگ کاه و بول خر — همچو کشتی‌بان، همی‌افراشت سر

گفت: من دریا و کشتی خوانده‌ام — مدتی در فکر آن می‌مانده‌‌ام

اینک این دریا و این کشتی و من — مرد کشتی‌بان و اهل رای‌زن

بر سر دریا همی‌راند او عَمَد۱ — می‌‌نمودش آن قدر بیرون ز حد

بود بی‌حد آن چمین۲ نسبت بدو — آن نظر که  بیند آن را راست، کو؟

عالمش چندان بود کش بینش‌است — چشم چندین بحر همچندینش‌است۳

صاحب تأویل باطل، چون مگس — وهم او، بول خر و تصویر خس

۱-       چوب‌های به‌هم بسته که بدان از دریا و نهر عبور نمایند. (ناظم الاطباء). قسمی قایق یا کشتی . (یادداشت مرحوم دهخدا)

۲-       مخفف چامین است به‌معنای ادرار

۳-       برای چنین چشمی گندآب دریا به‌نظر می‌رسد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *