شربت آبلیمو

وب‌نوشت‌های کیوان‌سیدی‌ویند

تاملی در باب اختلاط اصل و فرع

من در مورد همه‌ی مکاتب خدافرستاده یا انسان‌ساخته، نظر واحدی دارم. مکتب، ایدئولوژی، ایسم و مجموعه‌ی مقرراتی که از اون‌ها استخراج شده و می‌شه و خواهدشد، معلولی از وضعیت ناگوار جامعه‌ست که با ایده‌ی روشنفکر از جامعه‌ی آرمانی‌ش یا عتاب و خطاب خدا به پیامبراش، تبدیل می‌شه به یه استراتژی برای گذار جامعه از وضعیت موجود (AS IS) به حالت مطلوب (TO BE). در عوالم کسب‌وکار وقتی یه استراتژی با همه‌ی پروژه‌های تغییر و بهبود به نتیجه‌ و هدف مورد نظر رسید، استراتژی جدید تعریف می‌شه و پروژه‌های جدید و فعالیت‌های جدید. ولی در حوزه‌ی اندیشه و ایدئولوژی ظاهراً اتفاقی که می‌افته اینه که پیروان یه مکتب، قوانین اون مکتب رو اصل می‌گیرن و وضعیت جامعه رو فرع. یعنی قائل به این هستن که مکتب ما جهان شمول و زمان شموله و باید به‌زور داس و چکش و چوبه‌ی دار و شلاق و گشت ارشاد و بسیج و نیروهای خودجوش و ساندیس‌خوران جان‌برکف، جامعه رو چپوند در ساختار مورد اعتقاد.

شرع، به‌عنوان یک سلسله از قوانین، با توجه به اقتضای جامعه تعریف شده و به همون علت با توجه به اقتضای جامعه باید تغییر کنه وگرنه جامعه‌ی پویا نمی‌تونه قوانین ایستا رو قبول کنه و مرگ مکتب از همین‌جا شروع می‌شه. توجه به خواست جامعه در مورد اینترنت و ارتباطات، آزادی‌های سیاسی و مذهبی، آزادی قبل، حین و بعد از بیان، آزادی پوشش و … از همین جنسه.

چند روز پیش با سعید، یکی از دوستان عزیز، نشسته بودیم که صحبت فردی شد که برای حل معضل بدحجابی پیشنهاد داده بود که: بیایم امنیت خانم‌های بی‌حجاب رو کم کنیم تا خودشون وقتی در معرض تعرض قرار گرفتن، متوجه بشن که حجاب برای خودشون لازمه. سعید بحثی رو باز کرد که بی‌ارتباط به صحبت اولیه نیست و اون اینکه حجاب در برهه‌ای (با توجه به متغییرهای جامعه در ظرف زمانی اون برهه) برای افرایش امنیت خانم‌ها تجویز شده. برهه‌ای که احتمالاً ناامنی زیاد بوده، قانون وجود نداشته یا قانون جنگل حاکم بوده، دولت مقتدری در ناحیه (حجاز مثلاً) نبوده، افراد جامعه به مدنیت لازم برای فهم اینکه زن هم آدمه نرسیده بودن و غیره و ذالک. حالا اینکه نابخردانه از روش مهندسی معکوس استفاده کنیم و نتراشیده بگیم برای برگردوندن حجاب، امنیت رو کم کنیم و دست ارازل و اوباش رو باز بگذاریم، می‌شه همون اصل گرفتن قانون و فرع گرفتن جامعه، البته در شکل کریه و ابلهانه‌اش. به‌قول پدر یکی از دوستانم: «تو که حرف زدن بلد نیستی، حرف نزدن که بلدی؟»

گلستان سعدی، باب چهارم در فواید خاموشی

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به‌سرما همی‌رفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. در زمین یخ گرفته بود، عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند. سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه‌ی خود می‌خواهم اگر انعام فرمایی

رضینا مِن نوالِکَ بالرَحیلِ.

امیدوار بود آدمى به خیر کسان          مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *