شربت آبلیمو

وب‌نوشت‌های کیوان‌سیدی‌ویند

خانه از پای‌بند ویران است؟ کو خانه؟ نشانم ده. من خانه نمی‌دانم!

من از نسل اصلاحات بودم و کامپیوترهای شخصی و توهم دانایی. مشارکت فعال سیاسی‌م در ایران از خرداد ۷۶ شروع شد و خرداد ۸۸ تموم شد. از سیاسیون قبل انقلاب بختیار رو قبول داشتم و از سیاسیون بعد انقلاب میرحسین رو. معتقد بودم که اسقاط هر سیستمی (هرچقدر هم که فاسد باشه) هزینه‌های (کوتاه و …

دل من رای تو دارد

ورد زبونش این بود که پسرم برو به کار و زندگیت برس. خیلی نشون نمی‌داد دل‌تنگی‌هاش رو. که مبادا دستم بلرزه یا پام بلغزه. دلم قرص بود و پشتم گرم. نگذاشت نگران رفتن و پریدن باشم. پروبال‌م رو نچید. وایستاد تا ببینه چقدر دورتر می‌تونم برم. یار شاطر بود. اول باری که دلتنگی‌ش رو دیدم …

همدلی یا همزبانی

“واللا دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ. ما که به‌چشم خودمان ندیدیم. یه‌هم‌خانه‌ای داشتیم که این الان لندن می‌شینه با عیالش. اون از همساده‌شون شنیده که بقال سر خیابون‌شون به قصاب محل، این‌ها رو می‌گفته. که باز هم اول این اینگیلیسا شروع کردن این غائله رو.  باباجان شما نمی‌دونین این اینگیلیسا چه جونورایی …

شیشه‌ی می در شب یلدا شکست…

همه‌ش از یه کابوس شروع شد. اون شب –یادم نیست. گمونم یکی از اون شب‌های یخبندون اواسط زمستون سال نحسی بود که– من بدترین کابوس عمرم رو دیدم: «توی خونه‌ی پدری نشسته‌بودم که بارون شروع شد. بارید و بارید و بارید. آب بالا اومد و بالاتر تا از سقف خونه رد شد. من که شنا بلد …

خاطره‌های مفقوده یا مسروقه

امروز اتفاق عجیبی افتاد. یک‌مرتبه یاد دوستی از دوره‌ی کارشناسی افتادم. اسم مرضیه خیلی ناگهانی به‌ذهنم اومد. هیچ اطلاعی ندارم که کجا هست و چه می‌کنه. یادم هست که پرانرژی بود. زیبا بود و باهوش و شوخ و سرزنده. اصلاً نمی‌دونم کجا هست. ازدواج کرده؟ بچه داره؟ یا کارش چیه؟ توی شبکه‌های اجتماعی پیداش نکردم. …

می به‌قدح ریختی…

شش سال گذشت از خردادترین ماهی که توی این سی‌واندی سال خاطر دارم. کلاً از اولش این خرداد از اون ماه‌هایی بود که آدم رو حالی‌به‌حالی می‌کنه. شاید برای استرس‌های ثلث سوم، شوق تابستون، روزهای خیلی بلند. یه سردرگمی‌ای داشت که هم هیجان‌انگیز بود و هم دلهره‌آور. ولی همه‌ی خردادهایی که دیدم و گذشتن، روی …

از خون جوانان وطن لاله دمیده…

اولین حسی که به‌من دست داد، خشم بود. عصبانیت از اینکه ۱۷۵ نفر رو دست‌بسته کنار هم زنده‌زنده دفن کردند. تصویرم از کنار بود به گمانم و بولدوزر رو می‌دیدم که یه وحشی پشتش نشسته و شروع به خاک‌ریزی می‌کنه. می‌دونم که توی گودال ۱۷۵ نفر از هم‌وطنام، نه باید بگم ۱۷۵ انسان، بدون اینکه …

بازهم این کوزه‌گر دهر…

  توی شمص‌تامین آشنا شدم باهاش. از سال بالایی‌های MBA شریف بود. از اونایی که قبل ورود ما رفته‌بود. در مورد کاردرست بودنش خیلی توی شمص صحبت می‌شد. برای همین قبل اینکه ببینمش، اسمش رو بارها شنیده بودم. خیلی هم برام اسم جالبی بود: هادی کوزه‌چی. معرفی که کرد خودش رو به‌ش گفتم چرا اسمش …

پای منبر کیشیش جماعت هم نشستیم بالاخره

دیروز به‌دعوت یکی از دوستان بسیار عزیز، برای درک محضر عیسی علیه‌السلام از دیدگاه پیروان آن حضرت، به یه کیلیسای خودمونی (Community Church) توی برلینگتون رفتیم. ساعت ده رسیدیم ولی ظاهراً قرار بوده برنامه ساعت یازده شروع بشه. ما هم نشستیم که یه قهوه‌ای، چایی‌ای، چیزی بزنیم و بعد بریم داخل. چندتایی از جماعت کیلیسا …

پدر

بزرگ بود. از اهالی امروز تزویر نبود. به‌گمانم از دیروز صِدق جا مانده‌بود و یا شاید قرار بوده تا فردای خِرد بیاید. مرا در بهت اینکه دیر آمد یا زود رفت، رها کرد؛ در حسرت اوقات خوشی که با دوست به‌سر رفت؛ زیر آوار این‌همه بی‌حاصلی و بی‌ثمری؛ میان خفگی دودی کز سرم برمی‌آید، در …